دلم میخواهد بنشینم در یک کافه شلوغ
تکیه بدهم به پنجره
و به تماشا بنشینم
دست ها را
چشم ها را
عشق ها را
دلم میخواهد کافه چی برایم قهوه بیاورد
سرد بشود
تازه بیاورد
بعد بنشیند کنارم
آرام در گوشم بگوید
کجا میگذرد فکر و خیالت؟
جوابی نداشته باشم
مات و مبهوت باز نگاه کنم
و زیر لب بگویم کافه چی
آمده بودم تا نمیرد
باور بودن دستی
نگاهی
عشقی
تلخی قهوه پیشکش همان هایی
که میایند در کافه ات
قهوه مینوشند تا یادشان برود
چه تلخ کردند روزگار را
به حال رقصنده ای
حوالی خوش باوری ها
ناگفته ها...
ما را در سایت ناگفته ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17